روزی خانم مرغه به آقاخروسه گفت: کجای کاری مرد! حتی یک دانه گندم هم در خانه نداریم! جوجه‌ها گرسنه‌اند و بهانه می‌گیرند.

چند روزی بود که آقاخروسه بیکار شده بود و هر جا می‌رفت دنبال کار، کسی کاری نداشت به او بدهد.آن روز آقاخروسه به امید پیدا کردن کار و خریدن دانه برای جوجه‌هایش از خانه بیرون رفت. سر راه به بقالی رسید و به اوستا بقال گفت: شاگرد بقال نمی‌خواهی؟

اوستا بقال گفت: آخرین بار که یک خروس شاگردم بود، از کیسه گندم و برنجم کش می‌رفت.آقاخروسه راه افتاد و رفت پیش قصاب و به او گفت: شاگرد نمی‌خواهی؟

قصاب ساتورش را تکان داد و گفت: جانت را بردار و فرار کن چون اگر بیکار بشوم، می‌افتم به جان تو.جوجه‌ها توی خانه دور پای خانم مرغه راه می‌رفتند و می‌گفتند: گرسنه‌ایم... .

این قصه‌ها را فریبا کلهر برای بچه‌های 6 تا 10 ساله نوشته و راحله برخورداری تصویرگرش بوده است.انتشارات قدیانی در سال 90 این کتاب را با قیمت2500 تومان چاپ کرده است.