روزی در یک جنگل سرسبز و خرم یک کفشدوزک قرمز 3 تا بچه کفشدوزک به دنیا آورد. از این 3 تا کفشدوزک کوچولو 2 تا شون قرمز بودند و یکی‌شون سبز که تعجب همه جانوران آن منطقه را برانگیخته بود. چند هفته‌ای گذشت و کفشدوزک‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شدند و آن دو تا کفشدوزک قرمز همیشه از کفشدوزک سبز کناره می گرفتند. یک روز از این روزها‌ کفشدوزک سبز گوشه‌ای نشسته بود و با ناراحتی از تنهایی گریه می‌کرد. یک پروانه خیلی بزرگ و زیبا به او نزدیک شد و گفت: چی شده کفشدوزک کوچولو! چرا گریه می کنی؟

کفشدوزک گفت: آخه من خیلی تنها هستم و کسی به من توجه نمی‌کند. خواهر و برادرم با همدیگر بازی می‌کنند، ولی به من توجهی ندارند و می‌گویند چون تو رنگت با ما فرق دارد پس از ما نیستی.

پروانه گفت: اتفاقا به نظر من تو خیلی هم زیبا هستی. تازه مزیتی که داری این است که می‌توانی از چشم حیوانات موذی مخفی بمانی و خوراک آنها نشوی.

کفشدوزک گفت: راست می‌گویی! آخه چطوری؟

پروانه گفت: کفشدوزک تو الان هنوز کوچولویی ولی با گذشت زمان متوجه می‌شوی! بعد هم پروانه پرواز کرد و رفت. چند ساعتی گذشت، باران تندی تمام جنگل را فرا گرفت. تمام جانوران و حیوانات زیر شاخ و برگ درختان پنهان شدند تا باران بند آمد. کفشدوزک هم زیر یک برگ پنهان شده بود. کرمی از کنار او می‌گذشت و به کفشدوزک سلام کرد. کفشدوزک هم با بی‌حوصلگی به او جواب داد. کرم کوچولو رو کرد به کفشدوزک و گفت: چرا بی‌حوصله‌ای. مگر کشتی‌هایت غرق شده؟

کفشدوزک گفت: نه من خیلی زشتم برای همین هیچ دوستی ندارم. کرم گفت: اما به نظر من تو خیلی هم قشنگی. می‌خواهی خودت را ببینی تا باورت شود؟

کفشدوزک از جا بلند شد و گفت: بله چطوری؟

کرم برگی را کشید رو به کفشدوزک. روی برگ قطره‌های باران جمع شده بود. کرم به کفشدوزک گفت: خودت را در انعکاس این قطره‌ها ببین. کفشدوزک به داخل قطره‌ای نگاه کرد و گفت: نه بابا اینقدرهام که می‌گویند زشت نیستم.

کرم گفت: پس از حالا به بعد از این گوشه‌گیری بیرون بیا و‌ کمی اعتماد به نفس داشته باش.

کفشدوزک بال‌هایش را باز کرد و در هوا چرخی زد. ناگهان خواهر و برادرش را دید که کنار برکه‌ای روی برگ‌های نیلوفر نشسته بودند. به سوی آنها رفت و او هم روی یک برگ دیگر نشست.

کفشدوزک‌های قرمز شروع کردند به خندیدن و مسخره کردن کفشدوزک سبز. در همین موقع قورباغه‌ای از داخل آب برکه بیرون پرید و در گوشه‌ای کمین کرد. اولین چیزی که دید آن دو تا کفشدوزک قرمز بود پس ناگهان زبانش را دراز کرد و آن دو تا را که در حال خنده بودند بلعید ولی به کفشدوزک سبز توجهی نکرد چون که او را روی برگ سبز ندید و پرید داخل آب.

در آن موقع بود که دهان کفشدوزک از تعجب باز ماند و با خودش گفت: پس این بود آن چیزی که پروانه گفت!

و از آن روز به بعد تمام کفشدوزک‌ها می‌خواستند‌ رنگ دیگری باشند تا از دست دشمن در امان بمانند و کفشدوزک قصه ما به آنها یادآوری می‌کرد که دیگران را مورد تمسخر قرار ندهند و خودشان را برتر از دیگری ندانند تا چنین بلایی سرشان نیاید.